یه فنجون قهوه ی سرد یه لبخند به گل مونده
یه روح در به داغون که خودش رو از خودش رونده
یه حس مبهمی دارم به اون ماهی جون کنده
که تو اوج نفس تنگی به روی مرگ میخنده
من و این کنج تنهایی یه درد مشترک داریم
رو دیوار شب خونه فقط چوب خط میزاریم
منم اون ساعت پیری که خیلی ساله خوابیده
یه تقویم غبار آلود که بوی کهنگی میده
صدای قلب من انگار شبیه فحش کش داره
یه تنها توی تاریخم که از آینده بیزاره
نه جایی واسه ی رفتم نه راهی واسه برگشتن
همیشه با خودم میگم تموم جاده ها مردن
ببین این انفرادی که زندونه عوض میشه
یه بغضی توی گلو دارم که راه گریه سد میشه
هوای بی کسی اینجا پر کابوس و سر درده
یه جوری گم شدم در خود که خونه راهو گم کرده
منو این کنج تنهایی یه درد مشترک داریم
رو دیوار شب خونه فقط چوب خط میزاریم
یه لیوان چایی سردو یه بغض پیر و کز کرده
سکوت و غصه ی شب ها تمو درد این مرده
طناب دار خورشیدو به سقف آرزوش بسته
رو چهار پایه تلو خورده
نخورده می ولی مسته
نظرات کاربران
0 نظر