پخش آنلاین
نصف شب بود، شهر خوابش نمیبرد، زیر نور قرمز… یه خیابون خیس
عاشق یه تنفروش شدم، اسمش رؤیا بود، ولی خودش، یه دنیا بود
یه روح زخمی، با چشمایی که بوی شب میداد
به هیچکس اعتماد نداشت، حتی آینه هم براش غریبه بود
لباش شرابی، موهاش بوی دود، و تنش پر از خاطرهی آدمایی که هیچوقت عاشقش نبودن
یه هفته بود… ولی شبا کش میاومد، انگار، هر شب، تا صبح، توی پوست هم، گم میشدیم
گفت: «دیگه ازت ناراحت نمیشم… میتونی بری، گم شی.»
بیصدا دویدم، رد پامو، باد برد رفیق تنهاییم، زخمام بود که پشتش یه دنیا… فریاد بود
داشتم بیصدا غرق میشدم، کسی حتی به چپشم نبود انگار حتی خدا با من مثل یه سابقهدار برخورد میکرد
رؤیا… بخند
رؤیا… بخند
رؤیا… بخند، وقتی میرقصی توی نور، من هنوز مست عطرتَم مست اون نگاه دور
تو میری و من میمونم با یه شب بیانتها تن تو پیش همه بود، ولی دلت… فقط با من بود
رویا… چرا نمیخندی؟
پاشو به خودت چک بزن، قبل اینکه دنیا به ما چک بزنه…
پاشو به خودت فحش بده، قبل اینکه دنیا بهمون فحش بده…
اصلاً دوتایی میریم بام تهرون، فحش و میکشیم به مردم شهر…
ولی تو بخند… که خندههات یه تهرونو میلرزونه

نظرات کاربران
0 نظر