فریبرز سلیمی - بغض سرگردان

مرا نباشد این روا که بشکنم به ناروا
گریه نمیکند دگر درد دل مرا دوا
قرارنبود با غم من تو هم شوی دست به دست
این دل من بود که از دست تو افتادو شکست
این بغض سرگردان چنان نشان گرفته بی امان
گلوی من را همچنان که نیمه جانم،نیمه جان
گفتم به آتش میکشم هرآنچه از تو مانده بود
سوختم و خاکستر نشین ، آخر دل وامانده بود
خرابتر نکن بیا برای من نفس نمانده جز به یک آه
بیا که این شب گریه ها آخر به کوری میکشد کار مرا
تو نیمی از عمر مرا بردی به غارت کاشکی
میبردی آنچه مانده بود هر وقت که فرصت داشتی
این بغض سرگردان چنان نشان گرفته بی امان
گلوی من را همچنان ک نیمه جانم، نیمه جان
گفتم به اتش میکشم هرآنچه از تو مانده بود
سوختم و خاکستر نشین ، آخر دل وامانده بود
نظرات کاربران
0 نظر