تو رفتنی هستی نمیمانی
از حال من چیزی نمیدانی
از بعد تو باران نمیگیرد
دلتنگیام آرام نمیگیرد
میترسم از آغاز رفتن ها
بد کرده دنیا با من تنها
میترسم از این شهر بی باران
این حسرت بی مرز بی پایان
من عاشقم عاشق ترین حقم نبود که اینچنین
بی عشق تو بی سرزمین آوارهباشم
تو مهربان بودی چرا رفتی رهاکردی مرا
که بین این غریبهها آواره باشم
من مانده محروم از تماشایت
خط میخورم از آرزوهایت
با این که اشک من سرازیر است
اما برای گریه هم دیر است
از بعد تو تنهای تنهایم
دورم نکن از آرزوهایم
در حسرتم دور از تو سرگردان
آوارهی این شهر بی باران
من عاشقم عاشق ترین حقم نبود که اینچنین
بی عشق تو بی سرزمین آوارهباشم
تو مهربان بودی چرا رفتی رهاکردی مرا
که بین این غریبهها آواره باشم
نظرات کاربران
0 نظر